تبليغاتX
برای او که تنهایم گذاشت - بی تو بودن


برای او که تنهایم گذاشت

چه بی تابانه میخواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری


و تو ، تو بی من ومن بی تو چه سخت ميگذرد


قدم زدن ثانيه ها و دقيقه ها بر روی ديوار های خالی و ترک خورده ی دلم


و بی تو چه سنگين ميبارد برف ساليان دراز


بر فراز قلّه ی غم و دلتنگی ام


و بی تو تک تک نفس هايم در هاله يی از مه


از دورم در گريزند


و بی تو ديگر حتی دستانم قدرت کلام ندارند


لفظ بيان را فراموش کرده اند


مدّتی ست باران دلم ديگر شوق باريدن ندارد


تمامی ابر های آسمان عشق ام دودی شده اند


و بی تو ديگر حتی چشمانم هم توانی ندارند برای باز بودن


برای نگاه


بهار قلبم چه زود به زمستان رسيد


و باران نگاهم به برف


بی تو ، تک تک با تو بودن ها


يادگار زخمی ست با دردی شيرين

 
آخرين نگاهم را ديدی ، امّا رازشان را نخواندی


آخرين اشکم را ديدی ،ولی .......


از سنگينی غمم چيزی نپرسيدی


و اينک مدّت هاست که خاموشم


ديگر حتی برقی در نگاهم روشن نميشود


عشق و احساس از کالبد تنم بيرون رفته است


و تنها عروسکی شدم با دو چشم بدلی


و من ، من بی تو


نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 10:45 توسط یه قطره بارون | |


Design By : Night Skin